آنچه که هستي هديه ي خداوند به توست
و آنچه که مي شوي هديه تو به خداوند است ،
پس بي نظير باشد .
****
بي تو گلشن چو زندونه به چشمم ، گلستون آذر ستونه به چشمم ،
بي تو آرام و عمر زندگاني ، همه خواب پريشونه به چشمم .
****
اس ام اس عاشقانه اس ام اس عشقولانه اس ام اس عاشقانه جدید اس ام اس عاشقونه جدید
دور بودن از عزيزان مشکل است ، امتحان با وفايي در جدايي حاصل است ،
گرچه من دورم ز پيشت اي رفيق ، دوريت دريا و يادت ساحل است .
****
من اسير واژه محبتم ، خالي از کينه دل و حسادتم ،
عاشق دست هاي با رفاقتم ، زندگي اينجوري داده عادتم .
****
روزم خوش است چراکه براي تو ميخوانم ،
شبم خوش است چراکه براي من ميخواني ،
روزگارم خوش نيست چراکه با هم نميخوانيم .
****
خستگي من از رودها نيست ، خستگي من از ماهي هايي است
که به زيبايي درياها نمي انديشند ، پس اي دوست زيبانگر باش !
****
آنقدر دوستت دارم که خدا داند ، اين اسرار فقط باد صبا داند ،
نخواهم گل که گل بي اعتبار است ، تمام عمر گل فصل بهار است ،
تو را خواهم از گلهاي عالم ، که عطر تو هميشه ماندگار است .
****
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند ، عاشق و معشوق .
****
عشق در يک لحظه پديد مي آيد و دوست داشتن در امتداد زمان !
اين اساسي ترين تفاوت بين دوست داشتن و عشق است .
****
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد ، تو نام مرا چه زود بردي از ياد ،
من حبه ي قند کوچکي بودم که ، از دست تو در پياله ي چاي افتاد .
****
چه بسيار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمي جاي گيرند
و چه بسيار فريادهايي که بر سنگ خاموش بوسه مي زنند .
****
تا کجاي قصه بايد ز دلتنگي نوشت ، تا به کي بازيچه بودن توي دست سرنوشت ،
تا به کي با ضربه هاي درد بايد رام شد ، يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد ،
بهر ديدار محبت تا به کي در انتظار ، خسته از اين زندگي با غصه هاي بي شمار .
سهم هر کسي که باشي خوش به حال روزگارش ،
آخه پاييز و زمستونش ميشه رنگ بهارش .
بودنت يک جور ، نبودنت يک جور ،
در اين دنياي جور وا جور ، دوست دارم بد جور .
****
دنيا رو خيلي کوچيک مي بينم که بخوام بگم يه دنيا دوست دارم !
****
تو به پاکي عقيقي ، مثل درياها عميقي ،
مثل گريه مرحم زخم ، مثل تنهايي رفيقي .
****
ساقيا امشب نوايت با نوايم ساز نيست ،
يا که من بسيار مستم يا که سازت ساز نيست .
****
راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود .
****
آنکه مي گفت ز يک گل نشود فصل بهار ، چه خبر داشت که همچون تو گلي مي رويد .
****
کسي مي تواند در پاي عشق بميرد که پيش از آن زندگي در نگاه وي مرده باشد .
****
بزرگترين متهم تاريخ کسي است که نمي دونه قلبش واسه کي مي تپه .
****
عمريست که ويران شده ام ، ساکت و سرد و پريشان شده ام ،
تا تو آيي و مرا دريابي ، من اسير شب طوفان شده ام .
****
چه کنم تو سلطان جهاني و من درويش خرابات ، تو ارباب وفايي و من نوکر ارباب .
****
گر همسفر عشق شدي مرد خطر باش ، هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش .
****
اگر بداني چقدر سخت است ياد بودنت در عمق وحشت نبودنت ،
مرا هرگز اينگونه رها نمي کردي .
****
وقتي کسي به دل نشست ، نشستنش مقدس است ،
حتي اگر نبينمش ، همين براي من بس است .
****
گرچه ما را نکني ياد ولي ما هستيم ، دل به پيامي که نميدي بستيم .
****
همه در دايره ي دوست گرفتار شدند ، بي نوا دل که در اين دايره پرگار نشد ،
عاشقان سايه گريز و سايه ي يار شدند ، يار از خون دل عشق خبردار نشد ،
چشم ها مست ز هوشياري و در خواب شدند ، خواب از ياد رخ دوست بيدار نشد .
****
داستان زندگي من قصه اي است که متن آن وجود توست و پايانش نبود توست .
****
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد ، چه نکوتر آنکه مرغي ز قفس پريده باشد ،
پر و بال ما بريدند و در قفس گشودند ، چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد .
****
دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هايم بهترين شد ،
ولي بي مهريت کار دلم ساخت ، دل تنهاي من تنهاترين شد .
****
دوست داشتن هميشه گفتن نيست ،
گاه سکوت است و گاه انتظار .
****
خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من ،
ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت .
****
عشق فرآيندي است که در طي آن من به تو کمک کنم
تا به خود واقعي ات نزديکتر شوي ، نه آنچه من مي خواهم .
****
شمع سوزان توام اينگونه خاموشم مکن ،
از کنارت رفته ام اما فراموشم مکن .
نوشته شده توسط اسما در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 13:58 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
بعد یه مدته طولانی میخوام بنویسم بنویسم که این دو روز چقدر واسم هیجان انگیز بود کاراش خاطراتش وتمومه لحظه هاش من پشیمونم چون که اشتباهه بزرگی کردم وهرگز خودمو بخ خاطرش نمیبخشم خدایا تو خودت رحمانی پس کمکم کن کمکم کن که ازش جدا نشم خدایا کمکم کن چون که میدونم فقط اینطور میتونم زنده بمونم منو ببخشو کمکم کن
میدونم اشتباهاته زیادی کردم اما توبه میکنم اینبار واقعی توبه میکنم تو که میدونی پشیمونم تو که خودت همه چیو خوب میدنی این ترس نذار توو دلم بمونه خدا جون کمکم کن که به همه ی آرزوهام برسم آرزوهایی هر چند کوچیک اما قشنگ واسه زندگیه کوتاهم
خدا کمکم کن
بذار زندگیم همینجور بمونه اما اگه بازم صلاح دونستی خودت که میدونی من راضیم به همونکه تو واسم بخوای اما بدون خدا جون که این تمومه اون چیزیه که میخوام همون که توو دلمه و تو میدونی بذار و بهم فرصت بده و ببخش
واسه آخرین دفعه توبه میکنم و ازت میخوام کمکم کنیییی
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 12:23 موضوع خاطرات من | لینک ثابت
وقتی دل ارزش خودش رو از دست بدهد.
چشمهایت دیگر اشكی برای ریختن نداشته باشند.
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بكنی
وقتی احساس كنی دیگر هیچ كس تو را درك نمی كند
وقتی احساس كنی تنهاترین تنهاها هستی
وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش كند
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.......
كه با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جواب میشود
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 12:16 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
اين فاصله ها تموم شدني نيست
I cant stand anymore
تو نمي خواي بياي؟
Im still waiting for U!
But…….!
انگار خيال آمدن نداري
تا چند سال ديگر بايد اين چنين
اين جا تنها بنشينم و تنها در انتظار
شنيدن صداي دلنشينت باشم؟
تا كي بايد در حسرت آغوش گرمت بمانم؟
تا كي بايد بر لب اين جاده ي خاكي بايستم و
ببينم كه عشاق همه به معشوقشان رسيده اند
اما من هنوز.....!
من ديگر طاقتش را ندارم
Let me say….
If U don’t come
من مي ميرم.
تصميم گيري با توست
بعد از آمدن تو تنها آرزويم
مرگ است
اگر نيايي....
واي......زندگي بي معناست
هنوز هم آرزوي سوگلي ام
آمدن توست كه در آسمان روياهايم مي درخشد اما...
آرزويم را به گور خواهم برد، مي دانم!
رسيدن به روياهايم سرابي بيش نيست
I will die without U!
I Love U!
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 11:55 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
خدایا...من تمام ارامشی که از دست دادم و از تو میخوام...
تمام حافظه ای که دونه دونه داره تحلیل میره رو از تو میخوام بهم برگردونی...
ناشکری نمیکنم...
من دلتنگم...
دلتنگ خودم...
خودی که پارسال این موقع میخندید...
با اشتیاق غذا میخورد...
راحت رمان های بلند میخوند.....
نه خودی که الان دو روزه میل به هیچی نداره و اگه به مرز بی هوشی نمیرسید
همون یه لقمه ای که امروز به زور خورد رو هم نمیخورد...
من خودی و که نتونه حتی یه صفحه نوشته بخونه رو نمیخوام..
خودی که برای خوندن مجله ی مورد علاقه اش به مامانش متوسل میشه رو دوست ندارم....
خدایا.............من گناه زیاد کردم...این و هم من میدونم هم تو....
ولی قتل نکردم...
دزدی نکردم..
مال حروم نخوردم...
چرا جواب اون همه کارم داره این میشه؟!
خدایاااااااااااااا کمکم کن..!
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:36 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
می گریزم... از حصار تنگ "من" بودنم... به آنجا که پرچینی داشته باشد؛ تنها برای رهایی... من از این که "خودم" را دارم، بیزارم. بیزارم از این که نامی داشته باشم و اطرافیانم با آن مرا بخوانند و با آن مرا بشناسند. و از این که تنها نامم را باور کنند و نام خانوادگیم را. هیچ کس باور نکرد. شاید حق با همه بود. من ارزش باور هیچ کس را نداشتم. آنجا که آنها به حقارت داشته ها و نداشته هایم قاه قاه خندیدند و "خودم" نیز؛ باورم شد که هیچ کس باور خود را برای آنچه نمی شناسد درگیر نمی کند. حق داشتند... حق دارند که به دید تمسخر بنگرند و نقل کنند. ... این روزها آرام ترم... نمی دانم چرا. شاید آرامشی باشد قبل از طوفانی سهمگین... لَختی آرام تر می شدم... شاید اگر "میم" اینجا بود، شاید اگر این ابر می بارید، شاید اگر می رفتم...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:32 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
و کاش تو می دانستی...
و کاش من می توانستم...
خودت خوب می دانی که مجبور شده ام...
مجبور شده ام تن به این ذلتی بدهم که خودت می دانی چه عواقبی برایم به ارمغان آورد...
من اکنون آن شبه بدبخت روی دیوار چرکین اتاق تنهایی هایمم...
من اکنون تصور مبهمی از پر و بال زدن پروانه ی زیبای رهاییم که اسیر قفسی شد به وسعت تن خسته ام...
آه!
ای کاش می توانستم بگویمت...
آنچه تاوان حسرتی شد که شوق فشردن دستانت برایم به ثمر آورد...
پیری مرا می بینی و شکستن تک تک اعضایم...
آری!
من خرد شده ام...
خرد خرد خرد...
کاش اندکی می توانستم بگویمت...
کاش اکنون اینجا بودی...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:31 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
نه بی شرمم
نه گستاخ!
تنها می خواستم
دروغ نباشم!
در نگاه تو
در عشق يک سوی تو
در دوست داشتن بی سوی من...
![]()
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
وقتی تو نیستی
چقدر دل تنگ می شوم گاهی.
خیلی زیاد.
و این دلتنگی می بردم تا ترس.
یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشود
به یاد آرزوهایم
سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...
تا چشم ها را بستم
آرزویم تو شدی
فكر رفتن كردم
سمت و سویم تو شدی
تا كه لب وا كردم
گفتگویم تو شدی
در میان سكوت شبهایم
جستجویم تو شدی
زیر باران پر احساس خیال
شستشویم تو شدی
هركجا بودم من
پیش رویم تو شدی...
نازنین در تمام قصه های من
هیچ كس جز تو نبود
همه اویم تو شدی
وقتي تو نيستي دلم مي گيره انگار اصلا دنيا وجود نداره دلم مي خواست الان بودي هميشه بودي اينجا کنارم تا هميشه زندگي من باش تا ابد هميشه جاويد قلب من مال توست تا خون در رگهايم جاريست قسم مي خورم هميشه همه جا عاشق بي نشانت مي مانم تا وقتي دنيا هست تا وقتي دنيا نيست
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:28 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت

من نمیدانم چیست ؟
تار و پودی که منش مینامم
مرگ من نیز شبیه است به تجوید حیات
پوست می اندازم
بـــــاز قد میکشم از تابش گرمای صدات
هر کجا ختم شوم
با تـــــــو می آغازم....
در من آوای تو موجی است روان
گاه برمی خیزد
به دلم سرزده سر می کوبد
می نشیند یک دم
نفس ثانیه ها را به تو می آمیزد
در نگاهم شوقی است
همچو فواره که دستان تو را می جوید
اوج می گیرد بــــــا ...
و فرو میریزد
خواب حتی اگر از پنجره ی بسته ی بیداری من
سایه اندازد بر چشم انگاه
در من آوای تو با هر نفسی بیدار است
اولین لحظه ی بیداری نیز
از صدای تو تپش های تنم سرشار است
هرچه باشد نامت...
هرچه باشد نامم...
با تو می آوازم...
به تو می انجامم...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:26 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
من آن را دوست میدارم که دوست دارم باشد، نه آن را که گهی با من بخندد و گهی تا چشم من بر او نیافتد خودش را در سیاهی ها اندازد
من آن را دوست میدارم که در آتش مرا مانند شمع بیند، نه مثل آب خودش را بر پر و بالم بپاشاند
چون آتش هم دلیل خاص خود دارد
گهی آتش نوازش میکند ما را،نمی گویی چرا وقتی از آتشم بیرون آری دو گونه های من سرخ وسفیداند؟مرا آتش خجالت میدهد گاهی ،چرا که سعی او این است تمام تن و جانم را به یکباره از آن خود گرداند.
بدان او را که تو از چشم خود بد بینی ،شاید
مرا به خود وا مگذار _مرا با خود هم آغوش کن
چرا وقتی تنهایی کنار توست مرا با خود هم آوا میکنی؟
همین جاست که سوال"آیا تو مرا......؟"نبض ذهنم را ایست می کند!
تو میدانی دلیل ایست نبضم چیست؟
آری؛
تو میدانی دلیلش چیست،...
خودت را از خودت پنهان مکن هرگز....
دلیل (بی وفایی)چیست؟
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:23 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تابستونه ساله86 بود که با یکی آشنا شدم واسم از عشق ودوستی گفت به من دنیای قشنگه خوشبخت بودنو نشون داد
اسمش مهرداده هنوز باهاشم
از صمیمه قلب دوسش دارم
نمیتونم ازش دل بکنم حتی اگه دیگه دوستم نداشته باشه این وبلاگو مینویسم تا دردو دلامو به یکی گفته باشم
من اسما 18 سالمه امسال پیش میخونم اگه مطالب یا عکسای این وبلاگ از وبه شما بود به دل نگیرین این وبو من واسه دله خودم مینویسم هدفه دیگه ای ندارم فرض کنین مطالبتونو تو دفترچه خاطراتم یادداشت کردم یه هدیه به یه دله تنها ی عاشق
مرسی دوستای گلم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY