تبليغاتX
دختری از جنس مرگ

دختری از جنس مرگ

من بخشی از تاریکیم یه مرده

نوشته های عاشقانه

اونی كه یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر كس نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه كردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال كی شد اون كه از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی كه مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی كه یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر كس نمی داد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

براش بنویس دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس .. تو ... بنویس

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

امشب گریه میكنم .گریه میكنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی كه خواستن گریه كنن نتونستن. برا ی تمام اون چیزی كه خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه میكنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی كه از دیگران شنیدم وهنوز شكست نخوردم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهایه رفتنت را خط ختی! کسی برایه من نیست. بیا غلط هایه زندگیم را به من بگو و زیره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،مهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من میرساند؟کدام رز ماله من میشوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمی زنم .... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی نگاهت نمی كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی صدایت نمی زنم ..... زیرا اشك های من برای تو بی فایده است فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو كه بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من كه خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 14:4  توسط اسما  | 

با توام

با تو ای همراه و ای همزاد من ...

سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت

شعرهایم را نوشتی دستخوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:25  توسط اسما  | 

دلم تنگه

خو دمو با خیالت راحت كرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگی بگم

برای دل خو دم شعر غریبی رو بگم

گو نمو تر بكنم شوق اشكا مو ببینم

او مدی دلتنگی ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگیرم

خیال تازه ای رو پیش چشمای تو دیدم

دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقی

سر كار گذاشتن دل تو شب ها ی بی قراری

دو باره لحظه ناب رسیدن

دو باره تشنه ی شوق بو سیدین

چه خیال ساده و خوبی

پیش چشما ی تو بودن و دل فریبی

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:24  توسط اسما  | 

سلام

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای ارزوی دیدار تو

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در اسمان

 

هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

 

شعله های شفق بر بیکرانه اسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 

رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

 

می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن ان را ندارد .

 

ای درخشان ترین ستاره اسمان شبهای تار ر من ، دگر این بغض

 

خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 

که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

 

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

 

که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 

باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اظطراب ندیدن را در

 

چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 

خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران !

 

چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:21  توسط اسما  | 

من محتاج توام

من محتاج توام

از عشق که....نه....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:6  توسط اسما  | 

گریه من وتو

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه كردم

در بی كسیم برای تو كه همه كسم بودی گریه كردم

در حال خندیدن بودم كه به یاد خنده های سرد و تلخت گریه كردم

در حین دویدن در كوچه های زندگی بودم كه ناگاه به یاد لحظه هایی كه بودی و اكنون نیستی ایستادم و آرام گریه كردم

ولی اكنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای كه به خاطرت اشك هایم را قربانی كردم.......!

حالا میتوانی به گریه هایم بلند بلند بخندی!

 

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:1  توسط اسما  | 

عمیق ترین درد زندگی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:57  توسط اسما  | 

ولنتاین

مرا به یاد بیاور ؛ فکر کن ، تمام ثانیه ها را بگرد ، آنقدر که دستهایت عبور زمان را

لمس کنند . بگرد ، میان برگ های کهنه تقویم ، در ثانیه های نفس نفس
در دقیقه های
بودن و رفتن ، روی خط صاف آرامش …
مرا یادت آمد ؟؟!
ناله های آسمان ، درد ابر ، باد ، قاصدک ، حرفهای ناتمام من ،
نقطه چین های ذهنت …… مرا یادت هست ؟؟!
من دختری تنها از جنس پاییز ، یک قلب دنباله دار همیشگی که هیچکس دوستش نداشت!!!
همیشه تنها بود ولی نمیخواست کسی را تنها بگزارد
یه قلب تنها که زیره پا افتاده بود که برش داری ولی تو رفتی و ندیدیش یادت آمد؟!!
گریه ، لبخند ، پیوند نگاهم با سنگفرش های خیس …
مرا یادت آمد ؟؟!؟؟

 

این ولنتاین منه نه عشق نه قلب نه شمع نه حتی یه رنگه قرمز توو زندگیم

جز سیاهی هیچی نیست

شکلاته تلخ

نه اشتباه نکن شیرین نه تلخه تلخ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:39  توسط اسما  | 

بنویس

بنویس از سر خط
بنویس که دلت همش به یاد اونه
بنویس تا بدونه
اگه نباشه قلبت از غصه خونه
اون که گذاشت و رفت
یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
چرا نخواست نموند؟
حالا رفته و شادی رفته ز یادم
اگه ژیشم می موند
می دید جز اون به هیشکی دل نمی دادم.....

مگه فرقی هم داره که برای کی می نویسم یا برای چی؟ همین قدر که ثانیه هام رو با نوشتن خط میزنم کافیه. یه زمانی برای انجام تکلیف مدرسه می نوشتم یه زمانی برای نمره یه زمانی برای پول و یه زمانی هم برای تو .....
اما حالا برای خودم می نویسم تا بتونم اونچه را که نتونستم به دست بیارم رو به دست بیارم. اینو دیروز فهمیدم . وقتی که مینویسم همه چیز دارم. وقتی می نویسم از خودم بیرون میام و میتونم بهتر خودم و اطرافم رو ببینم.
و امروز باز مینویسم بی اختیار. قلم فرسوده ام را برمی دارم و می نویسم. از کی؟ نمیدونم. از چی؟ این را هم نمی دانم.......
اما میدانم هر کجا که باشی روزی این نوشته را می خوانی و قلب سنگت برایم اشک خواهد ریخت.
 پس من می نویسم که باشم.من هستم که بنویسم.

و باز می نویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:6  توسط اسما  | 

فریاد

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............

کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن

 نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه

             

آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

             

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شو

             

غــــرق در واژۀ ای کـاش نبـــاید بــاشم

هر کسی گفت که این باش نباید باشم

هر کسی جای خودش عشق که اجباری نیست

کاســۀ داغتـــر از آش نـبایــد بــاشـــم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 19:59  توسط اسما  |