بعد یه مدته طولانی میخوام بنویسم بنویسم که این دو روز چقدر واسم هیجان انگیز بود کاراش خاطراتش وتمومه لحظه هاش من پشیمونم چون که اشتباهه بزرگی کردم وهرگز خودمو بخ خاطرش نمیبخشم خدایا تو خودت رحمانی پس کمکم کن کمکم کن که ازش جدا نشم خدایا کمکم کن چون که میدونم فقط اینطور میتونم زنده بمونم منو ببخشو کمکم کن
میدونم اشتباهاته زیادی کردم اما توبه میکنم اینبار واقعی توبه میکنم تو که میدونی پشیمونم تو که خودت همه چیو خوب میدنی این ترس نذار توو دلم بمونه خدا جون کمکم کن که به همه ی آرزوهام برسم آرزوهایی هر چند کوچیک اما قشنگ واسه زندگیه کوتاهم
خدا کمکم کن
بذار زندگیم همینجور بمونه اما اگه بازم صلاح دونستی خودت که میدونی من راضیم به همونکه تو واسم بخوای اما بدون خدا جون که این تمومه اون چیزیه که میخوام همون که توو دلمه و تو میدونی بذار و بهم فرصت بده و ببخش
واسه آخرین دفعه توبه میکنم و ازت میخوام کمکم کنیییی
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 12:23 موضوع خاطرات من | لینک ثابت
وقتی دل ارزش خودش رو از دست بدهد.
چشمهایت دیگر اشكی برای ریختن نداشته باشند.
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بكنی
وقتی احساس كنی دیگر هیچ كس تو را درك نمی كند
وقتی احساس كنی تنهاترین تنهاها هستی
وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش كند
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.......
كه با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جواب میشود
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 12:16 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
اين فاصله ها تموم شدني نيست
I cant stand anymore
تو نمي خواي بياي؟
Im still waiting for U!
But…….!
انگار خيال آمدن نداري
تا چند سال ديگر بايد اين چنين
اين جا تنها بنشينم و تنها در انتظار
شنيدن صداي دلنشينت باشم؟
تا كي بايد در حسرت آغوش گرمت بمانم؟
تا كي بايد بر لب اين جاده ي خاكي بايستم و
ببينم كه عشاق همه به معشوقشان رسيده اند
اما من هنوز.....!
من ديگر طاقتش را ندارم
Let me say….
If U don’t come
من مي ميرم.
تصميم گيري با توست
بعد از آمدن تو تنها آرزويم
مرگ است
اگر نيايي....
واي......زندگي بي معناست
هنوز هم آرزوي سوگلي ام
آمدن توست كه در آسمان روياهايم مي درخشد اما...
آرزويم را به گور خواهم برد، مي دانم!
رسيدن به روياهايم سرابي بيش نيست
I will die without U!
I Love U!
نوشته شده توسط اسما در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 11:55 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
خدایا...من تمام ارامشی که از دست دادم و از تو میخوام...
تمام حافظه ای که دونه دونه داره تحلیل میره رو از تو میخوام بهم برگردونی...
ناشکری نمیکنم...
من دلتنگم...
دلتنگ خودم...
خودی که پارسال این موقع میخندید...
با اشتیاق غذا میخورد...
راحت رمان های بلند میخوند.....
نه خودی که الان دو روزه میل به هیچی نداره و اگه به مرز بی هوشی نمیرسید
همون یه لقمه ای که امروز به زور خورد رو هم نمیخورد...
من خودی و که نتونه حتی یه صفحه نوشته بخونه رو نمیخوام..
خودی که برای خوندن مجله ی مورد علاقه اش به مامانش متوسل میشه رو دوست ندارم....
خدایا.............من گناه زیاد کردم...این و هم من میدونم هم تو....
ولی قتل نکردم...
دزدی نکردم..
مال حروم نخوردم...
چرا جواب اون همه کارم داره این میشه؟!
خدایاااااااااااااا کمکم کن..!
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:36 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
می گریزم... از حصار تنگ "من" بودنم... به آنجا که پرچینی داشته باشد؛ تنها برای رهایی... من از این که "خودم" را دارم، بیزارم. بیزارم از این که نامی داشته باشم و اطرافیانم با آن مرا بخوانند و با آن مرا بشناسند. و از این که تنها نامم را باور کنند و نام خانوادگیم را. هیچ کس باور نکرد. شاید حق با همه بود. من ارزش باور هیچ کس را نداشتم. آنجا که آنها به حقارت داشته ها و نداشته هایم قاه قاه خندیدند و "خودم" نیز؛ باورم شد که هیچ کس باور خود را برای آنچه نمی شناسد درگیر نمی کند. حق داشتند... حق دارند که به دید تمسخر بنگرند و نقل کنند. ... این روزها آرام ترم... نمی دانم چرا. شاید آرامشی باشد قبل از طوفانی سهمگین... لَختی آرام تر می شدم... شاید اگر "میم" اینجا بود، شاید اگر این ابر می بارید، شاید اگر می رفتم...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:32 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
و کاش تو می دانستی...
و کاش من می توانستم...
خودت خوب می دانی که مجبور شده ام...
مجبور شده ام تن به این ذلتی بدهم که خودت می دانی چه عواقبی برایم به ارمغان آورد...
من اکنون آن شبه بدبخت روی دیوار چرکین اتاق تنهایی هایمم...
من اکنون تصور مبهمی از پر و بال زدن پروانه ی زیبای رهاییم که اسیر قفسی شد به وسعت تن خسته ام...
آه!
ای کاش می توانستم بگویمت...
آنچه تاوان حسرتی شد که شوق فشردن دستانت برایم به ثمر آورد...
پیری مرا می بینی و شکستن تک تک اعضایم...
آری!
من خرد شده ام...
خرد خرد خرد...
کاش اندکی می توانستم بگویمت...
کاش اکنون اینجا بودی...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:31 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
نه بی شرمم
نه گستاخ!
تنها می خواستم
دروغ نباشم!
در نگاه تو
در عشق يک سوی تو
در دوست داشتن بی سوی من...
![]()
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
وقتی تو نیستی
چقدر دل تنگ می شوم گاهی.
خیلی زیاد.
و این دلتنگی می بردم تا ترس.
یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشود
به یاد آرزوهایم
سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...
تا چشم ها را بستم
آرزویم تو شدی
فكر رفتن كردم
سمت و سویم تو شدی
تا كه لب وا كردم
گفتگویم تو شدی
در میان سكوت شبهایم
جستجویم تو شدی
زیر باران پر احساس خیال
شستشویم تو شدی
هركجا بودم من
پیش رویم تو شدی...
نازنین در تمام قصه های من
هیچ كس جز تو نبود
همه اویم تو شدی
وقتي تو نيستي دلم مي گيره انگار اصلا دنيا وجود نداره دلم مي خواست الان بودي هميشه بودي اينجا کنارم تا هميشه زندگي من باش تا ابد هميشه جاويد قلب من مال توست تا خون در رگهايم جاريست قسم مي خورم هميشه همه جا عاشق بي نشانت مي مانم تا وقتي دنيا هست تا وقتي دنيا نيست
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:28 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت

من نمیدانم چیست ؟
تار و پودی که منش مینامم
مرگ من نیز شبیه است به تجوید حیات
پوست می اندازم
بـــــاز قد میکشم از تابش گرمای صدات
هر کجا ختم شوم
با تـــــــو می آغازم....
در من آوای تو موجی است روان
گاه برمی خیزد
به دلم سرزده سر می کوبد
می نشیند یک دم
نفس ثانیه ها را به تو می آمیزد
در نگاهم شوقی است
همچو فواره که دستان تو را می جوید
اوج می گیرد بــــــا ...
و فرو میریزد
خواب حتی اگر از پنجره ی بسته ی بیداری من
سایه اندازد بر چشم انگاه
در من آوای تو با هر نفسی بیدار است
اولین لحظه ی بیداری نیز
از صدای تو تپش های تنم سرشار است
هرچه باشد نامت...
هرچه باشد نامم...
با تو می آوازم...
به تو می انجامم...
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:26 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
من آن را دوست میدارم که دوست دارم باشد، نه آن را که گهی با من بخندد و گهی تا چشم من بر او نیافتد خودش را در سیاهی ها اندازد
من آن را دوست میدارم که در آتش مرا مانند شمع بیند، نه مثل آب خودش را بر پر و بالم بپاشاند
چون آتش هم دلیل خاص خود دارد
گهی آتش نوازش میکند ما را،نمی گویی چرا وقتی از آتشم بیرون آری دو گونه های من سرخ وسفیداند؟مرا آتش خجالت میدهد گاهی ،چرا که سعی او این است تمام تن و جانم را به یکباره از آن خود گرداند.
بدان او را که تو از چشم خود بد بینی ،شاید
مرا به خود وا مگذار _مرا با خود هم آغوش کن
چرا وقتی تنهایی کنار توست مرا با خود هم آوا میکنی؟
همین جاست که سوال"آیا تو مرا......؟"نبض ذهنم را ایست می کند!
تو میدانی دلیل ایست نبضم چیست؟
آری؛
تو میدانی دلیلش چیست،...
خودت را از خودت پنهان مکن هرگز....
دلیل (بی وفایی)چیست؟
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:23 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
دیروز رفته بودم کتاب فروشی که یکدفعه یه کتاب صورتی رنگ توجهمو جلب کرد. اسمش “عشق” بود. بازش کردم دیدم نوشته: بخش نخست: صداقت..
سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش..
ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره.
کبوترم، لانه ی من بام توست، کجا روم؟ مرغ دلم رام توست، پادشه کشور عشقم ولی، نگین انگشتری ام نام توست.
میگن اگه میخوای تو عشقت شکست نخوری فقط یکی رو دوست داشته باش و بهش بگو تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم!
عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق
با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..
برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است..
ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی..
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا!
میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..
تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..
شبی پرسیدمش با بی قراری، به غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش اشک شد از شرمساری، میان گریه هایش گفت: آری!؟..
بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند..
مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد، چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت!
بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه..
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم..
some love one
some love two
i love one
that is you
I love you
عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن
نوشته شده توسط اسما در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 3:19 موضوع دل نوشته های من | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تابستونه ساله86 بود که با یکی آشنا شدم واسم از عشق ودوستی گفت به من دنیای قشنگه خوشبخت بودنو نشون داد
اسمش مهرداده هنوز باهاشم
از صمیمه قلب دوسش دارم
نمیتونم ازش دل بکنم حتی اگه دیگه دوستم نداشته باشه این وبلاگو مینویسم تا دردو دلامو به یکی گفته باشم
من اسما 18 سالمه امسال پیش میخونم اگه مطالب یا عکسای این وبلاگ از وبه شما بود به دل نگیرین این وبو من واسه دله خودم مینویسم هدفه دیگه ای ندارم فرض کنین مطالبتونو تو دفترچه خاطراتم یادداشت کردم یه هدیه به یه دله تنها ی عاشق
مرسی دوستای گلم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY